قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3138
تاريخ الفي ( فارسى )
بىنهايت جمع شدهاند و از براى او از چوب نخل جاى بلند راست كردهاند كه يك زينه بلندى آن موضع تواند بود ، و وى بر آنجا نشسته مردم را خرما مىدهد ، و طايفهطايفه مردم پيش مىروند و خرما از وى مىستانند . و چون تمامى مردم خرما گرفتند ، يكى از مريدان به موجب فرمودهء او فرياد برآورد كه « اى گروه مسلمانان ، هركه خرما نخورده بيايد ، و الّا نفس خود را ملامتش بايد كرد . » و چون تمامى حضار آن معركه غير از ما دو كس خرما گرفته بودند ، هيچ كس پيش نرفت . و ما چون روزهدار بوديم و ميل خرماى او نيز نداشتيم - چه ، هنوز حقيقت حال وى بر ما ظاهر نشده بود - همچنان به حال خود در كنار آن معركه تفريح مىكرديم . اتّفاقا او ما را مىديد كه از وى استغنا داريم و به طلب خرما پيش نمىرويم . بنابراين ، يكى از مريدان خود را نزد ما فرستاد و گفت : « امام را صلوات اللّه على اجابت كنيد » و چون ما اين عبارت را از وى شنيديم ، گفتيم كه « اى مرد ! صلوات اللّه على چه معنى دارد ؟ » و آن مرد گفت كه « امام اينچنين فرموده كه بر وى به اين طرز صلوات مىفرستاده باشيم . » القصه ، چون آن مرد در باب طلب ما مبالغهء بسيار نمود ، ما پيش رفتيم و بر وى سلام كرديم . بعد از جواب سلام با ما بسيار بشاشت و گرمى كرد . بعد از آن فرمود كه « حصّهء ايشان از طعام بياوريد . » ما گفتيم كه « ما را احتياج به طعام نيست ؛ چه ، ما هردو روزه داريم . » و چون ساعتى گذشت ، روى به ما آورد و گفت : « از شما التماس آن دارم كه تا به مسجد تازه - كه در آن نواحى در كنار دريا واقع شده بود - با من همراهى كنيد . » گفتيم : « چنين باشد . » پس بهاتّفاق او متوجّه آن مسجد شديم . و او از مردم خود هيچكس را همراه خود نياورد . و چون به آن مسجد درآمديم ، ما هردو به نماز مشغول شديم و او سراسيمهوار گاهى پيش دروازهء مسجد مىرفت و گاهى بالاى طاق مسجد مىآمد و نگاه به دريا مىكرد . و چون ساعتى بر اين حال برآمد ، خود را مضطربانه به محراب مسجد انداخت و گفت : « براى خدا مرا از دست اين مرد كه مىآيد خلاص كنيد كه من به شما پناه آوردهام . » چون اين سخن از او شنيديم ، پيش دروازهء مسجد رفته ديديم كه شخصى زنگىمانند بسيار درازقد ، عصايى در دست ، از روى آب مىآيد . و به سرعت هرچه تمامتر متوجّه مسجد است . ما را از وضع آن شخص كه بر روى آب مىرفت بسيار تعجّب شد . تا آنكه آن شخص به مسجد درآمد و بر ما سلام كرد ، و ما جواب او بازداديم . در اين اثنا ، نظر آن شخص بر علىّ بن مهدى افتاد . از روى غضب فرياد كرد كه « اى شيطان و اى مفتن ! تو در اين موضع به چهكار آمدى ؟ اينك من تو را همين لحظه هلاك مىكنم و مردم را از شرّ تو خلاص مىسازم . » و بعد از آن عصا را برداشته روى به وى نهاد . او بنياد تضرّع و زارى كرد و پناه به ما آورد . ما چون اين حالت را مشاهده نموديم ، حيران و متعجّب مانديم و شروع در شفاعت كرديم